ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

بازی بازی!!!

ترنمی تازگی ها خیلی دوس داری خودت به تنهایی اسباب بازی هات رو دست بگیری و بازی کنی... منم میشینم و از تماشای این صحنه لذت میبرم... با ذوق کردن و خندیدنت قند تو دلم آب میشه... الهی که همیشه لب شما و همه ی نی نی ها خندون باشه... اینم یه سری عکس از بازی کردن شما...       ...
8 مهر 1394

دزدی تو روز روشن!!!!

عزیزم روز جمعه 3 مهر ماه قرار بود که مادرجون اینا یه سری از اسباب خونه شون رو ببرن منزل جدید.. ماهم از شب قبلش یعنی پنجشنبه رفته بودیم اونجا برای کمک..   موقع برگشتن به خونه مشغول جمع کردن یه سری از وسایل بودیم و داشتیم اونارو میزاشتیم تو ماشین ...موقع سوار شدن به ماشین متوجه شدم که چند تا از اسباب بازی های شما وسط خیابون افتاده بود...گفتم حتما در ساک باز بوده و بابا موقع گذاشتن ساک تو ماشین حواسش نبوده و اسباب بازی هات از ساک ریخته!!! وقتی رسیدیم خونه قبلی مادرجونی من به بابا گفتم ساک ترنم رو بده که جاش رو عوض کنم...بابا هر چی تو ماشین رو گشت ساک رو پیدا نکرد همونجا شستم خبر دار شد که وقتی داشتیم وسایل رو میزاشتی...
8 مهر 1394

سوراخ کردن گوش ترنمی!

دخترکم چطوری؟؟ سلام بالاخره مامان و بابای تنبل بعد از گذشت 5/5 ماه اقدام به سوراخ کردن گوش شما کردن... درست روز 24 شهریور که همزمان با 15 ذی الحجه که سالگرد ازدواج حضرت علی "ع" و حضرت فاطمه "س" بود... چه روزی بهتر از این روز قشنگ...ایشالا گوشواره های عروسیت رو تو گوش های نازنینت ببینم قشنگم... دخترم سری اول که گوشت رو سوراخ کردیم احساس کردم که جای سوراخ ها بالا و پایینه و متقارن نیس...خیلی اعصابم بهم ریخت...از یه طرف دوس داشتم دوباره جای سوراخ رو عوض کنم و از،طرفی دوست نداشتم دوباره اینهمه درد بکشی عشق مامان.. به همین خاطر بیخیال شدم و گفتم بزرگتر که شدی جای سوراخ رو عوض میکنیم...ولی چند روز بعد دقیقا همون گوشی ...
7 مهر 1394

سالگرد ازدواج منو بابایی!!!

    ترنم نازم امروز که دارم برات مینویسم چند روزی از سالگرد ازدواجمون گذشته... فرصت نکردم تو این مدت وبلاگ رو آپ کنم... چون حسابی سرمون گرم اسباب کشی و تمیز کردن خونه جدید مامان جونی هستش... 19 شهریور ماه امسال دقیقا 3 سال میشه که منو بابایی هم سفر و هم نفس شدیم و تو سومین سالگرد ازدواجمون دخمل 5 ماه و 13 روزه ما که شما باشی هم به جمعمون اضافه شدی و روز به روز بیشتر دل مارو با شیرین کاری هات میبری... از خدا میخوام که تن شما عزیزانم همیشه سالم و سلامت باشه... اینم کادوی سالگرد ازدواجمون که بابایی به من داد... یه حلقه خیلی خوشگل که کلی دوستش دارم...  اینم کادو...
22 شهريور 1394

دمر خوابیدن!!

نازگلم تازگی ها خیلی دوست داری دمر بخوابی.. .انگار اونجوری راحتتری...کلی عشق میکنی وقتی اونجوری میخوابی... اینم چند تا عکس از مدل جدید خوابیدن شما... این حرکت ها که دیدی پیش زمینه ای برای حرکت بعدیه که این باشه... اما کم کم خسته میشی و حوصلت سر میره دختر کم طاقت من.... از من میخوای که نجاتت بدم.. ولی منم خودمو میزنم به اون راه و همچنان عکس میگیرم... قربون اون نگاه معصومت بشم نازگلم.... چون کمکت نمیکنم از من دلخور میشی و باهام قهر میکنی و قیافت رو واسم میگیری... دخملکم مامان دوستت داره ...باهاش آشتی باااش...   ...
22 شهريور 1394

زمستون تو چله تابستون!!!!!

میدونم اسم پست یکم عجیب و غریبه دخترم... ولی این پست یه سنده برای نشون دادن پدر و مادری 6 ماهه و عجول که تو چله تابستون تن دخترشون کاپشن کردن تا ببینن چه شکلی میشه.... چون نمیتونستن تا زمستون صبر کنن.. بعلههه..همچین پدر و مادری داری شما... ولی خودمونیم ها کاپشن خیلی بهت میادهااا دخملکم!!     ...
19 شهريور 1394

5 ماهگی دختر ماهم!

"ترنم جان در پنج ماهگی" "64 سانتی متر قد" " 7200 گرم وزن"   دختر گلم تو یه چشم به هم زدن 5 ماه گذشت...5 ماه با همه ی سختی هاش و شیرین کاری های شما دخمل خانوم...روز به روز ماه تر و خانوم تر میشی گل مامان... دیگه کاملا برمیگردی و حتی با کشیدن پاهات روی زمین یه حرکات نامحسوس هم داری... تا چشم ازت برمیگردونم رو سینه غلت میزنی و مثل لاک پشت هایی که نمیتونن برگردن با جیغ و داد تقاضای کمک میکنی... مامان به قربون لاک پشت کوچولوش بره الهی... اینم چند تا عکس از 5 ماهگی شازده خانوم ما.... این لباس ها رو بابایی تو یک ماهگی شما خریده بود و همش روز شماری میکرد که زودی بزرگ بشی و اندازت بشه...البته الان...
18 شهريور 1394

ترنم و گردش شبانگاهی!

دختر قشنگم عاشق پارک و تماشای بازی بچه ها هستی... هر وقت میریم پارک خیره میشی به وسایل بازی و بچه هایی که اینور و اونور میدون... ولی اینسری تو پارک خواب بودی... اینم سندش.... ترنم خوابیده در آغوش پدر... بعد از یکساعت از خواب بیدار شدی و اینجوری با تعجب به اطرافت نگاه کردی...قربون اون چهره متعجبت برم من.... ...
31 مرداد 1394

اولین غلت زدن دخترکم!

ترنم قشنگم اولین باری که شما غلت زدی 27 تیر ماه بود که روز عید فطر میشد عزیزم...اونروز شما و 3 ماهو 20 روزه بودی عزیزم... ولی از اونجایی که شما خجالتی هستی و در حضور دوربین به جز زل زدن کار دیگه ای نمیکنی نتونستم اون صحنه رو شکار کنم...خیلی حیف شد...ولی خوب چاره ای نیس... در آینده ای نه چندان دور مشکلت با دوربین حل بشه گلکم... اولین باری هم که تلاش کردی اسباب بازیت رو بگیری 2/5 ماهه بودی گل مامان.. اون اسباب بازی هم چیزی نبود جز یه دایناسور پلاستیکی صورتی که از همه ی اسباب بازیهات بیشتر دوستش داری... ...
31 مرداد 1394